تبليغاتX
شورمستی

هو





از منفی سانتیگراد تنت
تا صلاة ظهر افریقای لبت
در من جاری شو
ای سرچشمه در بهشت و
جاری در جهنمان من
بسوز و دم نزن
ای رگ عریانی من
سیگارم را اتش بزن
با چشمانت
بعد
خودت را
با لبانم
بگذار تا رگهای منتهی به مخچه ات
بسوزد
پرنده های اندوهگین لانه در دوشت را
امر کن
بگریند تا باران ببارد
به باد امر کن
بوزد وبرگهای خشک را ببرد
به زیر پای عابرانی که بر تنم یادگاری نوشته اند
به
تیزی
درختی بی ریشه خواهم بود
بی پوست
بی سایه
با قطرات مجرم و فراری از سماوات
در جریانات جاری و یاغی زیر زمینی ام
جاری شو
در هر جای زمینی که بینمان میرقصد
به چشم چشمه بزن
تا دست بشورانم
با مصدر شور
مصدر درد
دووووووووووووووووود
...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:39 توسط شورشی |
موضوع:





Entry for April 06, 2008 magnify
رژه جنازه ها در سرم
سان می دیدم
فکر میکردم دارم گناه میکنم
کردم
1قرص ماه بلعیده بودم و
ارس را هورت کشیده بودم
دست و ذهنم با هم لواط میکردند
به هر چه شلیک میکردم به خودم میخورد
جنازه ها را پهن کرده بودند وسط اتاق
نماز می خواندند
بخوان!
عشقم نمی کشد
بخوان!




حوصله ندارم جبرییل




با توام لعنتی بخوان!




جنازه ها را بردار و گمشو از سرم بیرون



...

این شعر ادامه دارد این منم که حوصله ندارم


هیچکی...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:8 توسط شورشی |
موضوع:





Entry for April 12, 2008 magnify
ه و



زن
با نگاه
اتش
به رگ هایم سرک نکش

پر از الکلند امشب

شعله که بگیرم تا کجای دنیا

خواهد سوخت



...


هیچکی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 توسط شورشی |
موضوع:





Entry for April 24, 2008 magnify
هل من ناصرن ینصرونی!









آآیااااااا کسی هست???

مرا از دمر تخت بردارد و




به کوچه پرتاب کند



برایم خیابانی دم طلوع نم نم بارانی سفارش دهد



بارانی ام را تنم کند و



چتر را , بی خیال





خیابان , دم طلوع نم نم باران بی خیال






ایا کسی هست??? مرا فقط ازچه وچرا و چگونه بردارد و





به همان دمر تخت, پیشتاز پست کند



از سرم بزنم بیرون و



در ماهی که هر شب در ان سرک می کشم





با دختری با چشم, مووناخنهایی با لاک قهوه ای



سر 1 استکان کمر باریک چای بحث کنم



اصلا نه از سرم نه از اتاق نزنم بیرون



پتو را انچنان بکشم روی سرم



که پام بزند بیرون



زار زار بگریم



برای دختری با چشم, مو و ناخنهایی که لاک نداشت



که خودش را با شالگردن بلندی که زمستان پارسال قرار بود برایم ببافد



از هلال ماه حلق اویز کرد



بدون انکه بحثمان سر 1 استکان کمر باریک چای به نتیجه خاصی رسیده باش.د





...



no body.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:1 توسط شورشی |
موضوع:





 هو                                                                                                                                                                              می خوام از عشق بنویسم ازچیزی که همیشه در من بود و همه جا به دنبالش بودم
 عشقی که دست مایه جنون بوده .با خود روحی در هم شکسته و خونین حمل می کنم  و هیچ جایی  برای اسایشش نمی یابم نه در باغهای با صفا نه در شادی و ترانه خوانی  نه در  میهمانیهای با شکوه    نه د
ر لذت های جسمانی نه حتا در کتاب و شعر...    
 هر جا که میرم تو اوج لذت ها  تو ژرفای هر خوشی این روح خونین دست از سرم بر نمی دارحالا باد دیگه نمی وز و  من سا عتهای  متوالی شورمست رو طاق پنجره میشینم و همینطور که به کوهستان مه گرفته خیره  شده ام.  شروع  میکنم به فکر کردن. و همه به این ختم میشه که من عاشق بودم دور از همه ایدئولوژی ها و   عقایدی که نقص 
می کنه این مرد کنار پنجره را. عشقی زمینی . عشق ادمی زاد به ادمی زاد. خوب هنوز گاهی اوقات رو طاق اون پنجره می شینم و به کوهستان مه گرفته خیره  میش  م 
  "کوهستان مه گرفته تپه نیست درخت سرو زیر باران بید مجنون نیست" وشاید به اون فکر میکنم نه به این که رو طاق این پنجره کنارم نشسته باشه یا حتا این که نباشه به یک لبخند فکر     میکنم   که شبیه این   کوهستان مه گرفتست...
  

هیچکی...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 17:17 توسط شورشی |
موضوع:شخصی





 

 

ارنستو چه گوارا دلاسرنا"۱۴ژوئن۱۹۲۸ــ۹.اکتبر۱۹۶۷"

مصداق عینی جمله "اگر دین ندارید لا اقل ازاده باشید"

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 16:18 توسط شورشی |
موضوع:اجتماعی