تبليغاتX
شورمستی

Entry for April 06, 2008 magnify
رژه جنازه ها در سرم
سان می دیدم
فکر میکردم دارم گناه میکنم
کردم
1قرص ماه بلعیده بودم و
ارس را هورت کشیده بودم
دست و ذهنم با هم لواط میکردند
به هر چه شلیک میکردم به خودم میخورد
جنازه ها را پهن کرده بودند وسط اتاق
نماز می خواندند
بخوان!
عشقم نمی کشد
بخوان!




حوصله ندارم جبرییل




با توام لعنتی بخوان!




جنازه ها را بردار و گمشو از سرم بیرون



...

این شعر ادامه دارد این منم که حوصله ندارم


هیچکی...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:8 توسط شورشی |
موضوع:





Entry for April 12, 2008 magnify
ه و



زن
با نگاه
اتش
به رگ هایم سرک نکش

پر از الکلند امشب

شعله که بگیرم تا کجای دنیا

خواهد سوخت



...


هیچکی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 توسط شورشی |
موضوع:





Entry for April 24, 2008 magnify
هل من ناصرن ینصرونی!









آآیااااااا کسی هست???

مرا از دمر تخت بردارد و




به کوچه پرتاب کند



برایم خیابانی دم طلوع نم نم بارانی سفارش دهد



بارانی ام را تنم کند و



چتر را , بی خیال





خیابان , دم طلوع نم نم باران بی خیال






ایا کسی هست??? مرا فقط ازچه وچرا و چگونه بردارد و





به همان دمر تخت, پیشتاز پست کند



از سرم بزنم بیرون و



در ماهی که هر شب در ان سرک می کشم





با دختری با چشم, مووناخنهایی با لاک قهوه ای



سر 1 استکان کمر باریک چای بحث کنم



اصلا نه از سرم نه از اتاق نزنم بیرون



پتو را انچنان بکشم روی سرم



که پام بزند بیرون



زار زار بگریم



برای دختری با چشم, مو و ناخنهایی که لاک نداشت



که خودش را با شالگردن بلندی که زمستان پارسال قرار بود برایم ببافد



از هلال ماه حلق اویز کرد



بدون انکه بحثمان سر 1 استکان کمر باریک چای به نتیجه خاصی رسیده باش.د





...



no body.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:1 توسط شورشی |
موضوع: